داستانهای کودکانه

خرید بک لینک
—————————— انشاء در مورد باران شماره ۱ —————————– صدای نم نم باران خواب را از چشمانم ربوده بود . هر کاری کردم نتوانستم چشمان منتظرم را با شهر خواب آلود همراه سازم . از جايم بلند شدم . آرام آرام به سمت حياط حرکت کردم . صدای چک چک باران نزديک و نزديکتر می شد . فضا مملو از بوی باران شده بود . وقتی به حياط رسيدم با آهنگ باران همراه شدم. چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديدچترها را بايد بست زير باران بايد رفتفکر را ، خاطره را زير باران بايد برد با همه مردم شهر زير باران بايد رفتدوست را زير باران بايد ديد عشق را زير باران بايد جستهرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا عشق ، زمين مال منستوقتی همنفس باران شدم خودم را بدستش سپردم . حال برخورد قطرات باران را به صورتم حس ميکردم . هر قطره از باران جان تازه ای به کالبدم می دميد و زخمهای دلم را با هر ترنمش تسكين می داد . سر مست باران گشته بودم احساس عجيبی داشتم يك نوع احساس سبکی …دستانم را به سوی خدا بلند كردم و چشمانم به آسمان دوخته شد . ناگهان درهای آسمان باز گشت . صيحه ای از دل داستانهای کودکانه...

ما را در سایت داستانهای کودکانه دنبال می‌کنید

برچسب: انشا درباره باران,انشا درباره باران پاییزی,انشا درباره باران بهاری, نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 0:35

نمى دانيد؛ واقعاً نمى دانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم، دل مردهايى كه چشمشان به دنبال خوش رنگ ترين زن هاست را مى زند.نمى دانيد چقدر لذت بخش است وقتى وارد مغازه اى مى شوم و مى پرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى دهد؛ دوباره مى پرسم: آقا! اينا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مش كرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى بيند. باز هم سؤالم بى جواب مى ماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون مى آيم.نمى دانيد؛ واقعاً نمى دانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى كه به خيابان مى آيند تا لذت ببرند، ذره اى به تو محل نمى گذارند.نمى دانيد؛ واقعاً نمى دانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان قدم مى زنيد؛ در حالى كه دغدغه اين را نداريد كه شايد گوشه اى از زيبايى هاتان، پاك شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديك ترين محل امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛ زيبايى از دست رفته تان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد.نمى دانيد؛ واقعاً نمى دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و... راه مى رويد و صد قافله دل كثيف، همره شما نيست.نمى دانيد؛ واقعاً داستانهای کودکانه...

ما را در سایت داستانهای کودکانه دنبال می‌کنید

برچسب: حجاب,حجاب تركي,حجاب بن نحيت, نویسنده: بازدید: 125 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 0:35

صفحه بندی